|
لبیک ؛ هر روز و شب ؛ اللهم لبیک زیباترین ذکر لب ؛ اللهم لبیک لبیک ؛ یعنی ترک هرچه خودپرستی است لبیک ؛ یعنی درک آنچه اوج مستی است لبیک ؛ یعنی تا خدا پرواز کردن دست نیاز خود به سویش باز کردن لبیک؛ یعنی که امیر نفس بودن پایان خواری اسیر نفس بودن لبیک ؛ یعنی شرمگینم ؛ شرمسارم یارب به غیر کوی تو جائی ندارم لبیک ؛ یعنی آمدم چون عبد خاشع در پیشگاه ذات تو ؛ تسلیم و خاضع لبیک اللهم ؛ یعنی عبد و تسلیم یک جرعه ای یارب بنوشانم ز ( تسنیم ) در زندگی ؛ من غرق عصیان ؛ کم فروشی دعوت نمودیم بیا ( تسنیم نوشی) من غرق در دریای غفلت بودم اما تو دعوتم کردی ؛ نهادم پا در اینجا من لایق این لطف و احسانت نبودم زیرا که در دشت جهالت می غنودم افتاده مرغ جان من در بند دامت من آمدم با شرمساری و ندامت من ریزه خوار سفره ی آل رسولم در جستجوی قبر مخفی بتولم زهرای مرضیه ؛ دلم را صیقلی داد دست مرا با لطف ؛ در دست علی داد با عشق حیدر می زنم دم هر دمادم افسرده در حزنش ؛ به شادیهاش شادم ( مولا حسن ) باشد به دو گیتی امیرم با ذکر( مولا یا حسین ) ؛ نیرو بگیرم از خم عشق آل طاها مست مستم بر چارده معصوم دادم هر دو دستم ( مهدی آل فاطمه ) باشد امامم در دست پر احسان او باشد زمامم هر بند بندم می سراید ( نام مهدی ) من آمدم بندم خدایا با تو عهدی هر چند تو در اوج خوبی و بدم من با اذن و دعوتنامه ی تو آمدم من دست من و دامان لطف آل یاسین یارب مرانیم ز کوی دوست ؛ آمین من آمدم با کوله باری از پلیدی یارب ز ما بگذر ( شتر دیدی ؛ ندیدی ) نبود مرا از درگه لطفت گریزی گر آبروئی باشدم آن را مریزی کردی نصیبم ( جامه ی احرام پوشی ) کن روزی ما لذت ( تسنیم نوشی ) لبیک ؛ یعنی جز خدا چیزی ندیدن با خط سرخی روی عصیان ها کشیدن تنها ؛ مسیر قرب او را برگزیدن از هرچه غیر اوست ؛ چشم و دل بریدن از بند دام دیو شهوتها ؛ جهیدن حلقوم دیو نفس اماره ؛ دریدن برآستان درگهش ؛ منزل گزیدن در سینه ؛ تنها ؛ دل ؛ به یاد او تپیدن بهر وصالش ؛ تیغ غم بر دل خلیدن سختی راه عشق را با جان ؛ خریدن روحی دوباره بر دل و بر جان ؛ دمیدن تا عاقبت بر اوج سرمستی ؛ رسیدن حج و مدینه ؛ مکه ؛ یعنی خوشه چیدن با چشم دل دیدن ؛ به گوش دل شنیدن ای همسفر؛ من آنچه را بینم تو می بین آیا حقیقت یا که رویایی است شیرین ؟ ما در دیار دوست می باشیم آیا ؟! من ؛ چون سپاس لطف تو گویم خدایا ؟ اینجا ؛ دیار عاشقان باشد جماعت این ؛ سرزمین مکه می باشد جماعت اینجا ؛ دیار وحی هست و حق پرستی ای همسفر ؛ آری تو اندر مکه هستی اینجاست مکه ؛ شهر تا حق پر گشودن شهر رها از هر چه غیر اوست بودن اینجاست مکه ؛ شهر عرشی و بهشتی عمری به دل ؛ شوق وصالش را تو کشتی اینجاست مکه ؛ شهر با حق عهد بستن اینجا ؛ دیار همچو اسماعیل گشتن اینجاست مکه ؛ شهر هاجر وار بود ن اینجا ؛ دیار غیر حق از دل زدودن اینجاست مکه ؛ شهر ابراهیم ما ند ن اینجا ؛ دیار از برت ابلیس راند ن اینجاست مکه ؛ مکه یعنی درک کردن با معرفت ؛ این سرزمین را ترک کردن ای همسفر ؛ در مکه بینی هر چه باید اما فقط دیدن ؛ تو را هرگز نشاید گر دیدنت با معرفت ؛ زینت بگیرد دیگر غباری بر رخ دینت نگیرد در مکه باید دید نور منجلی را باید که با چشمان دل دیدن ؛ ( علی را ) در خانه زادی علی ؛ بس نکته ها هست یعنی ؛ ( علی ) در مرکز بیت خدا هست تا کعبه باشد سینه چاک از بهر حیدر یعنی در حیدر جدا نبود از این در حجی که نبود در پی حیدر دویدن حج نیست ؛ باشد مرتعی بهر چریدن در طوف کعبه ؛ خانه زادش را ندیدن !! کی می توان اینگونه بر مقصد رسیدن ؟؟!! حج ؛ جستجوی قبر زهرا و ندیدن !! زین درد ؛ دستان خود از حسرت گزیدن عمری زلیخا گفتن و یوسف شنیدن هرگز شنیدن نیست ؛ چون یک لحظه دیدن
گوئید از احسان ؛ جوابم ای جماعت بیدار هستم یا که خوابم ؛ ای جماعت ؟ اینجا مدینه ؛ شهر آل الله است ؛ آیا ؟؟!!!
ادامه این مجموعه را از اینجا دریافت نمائید
+   ارادتمند شما حسین اکبری نودهی
|
|
|